عبد الرحمن جامى
107
أشعة اللمعات ( فارسى )
با سوق كلام ، مناسبتى ظاهر نيست . « گاه عاشق را حلّه به او كمال » كه خلعت خاص معشوق است ، « در پوشاند و به زيور حسن و جمال بيارايد چون در خود نظر كند همه رنگ معشوق بيند بلكه خود را همه او بيند ، گويد : " سبحانى ، ما اعظم شأنى ! من مثلى ؟ و هل في الدّارين غيري ؟ " ، و گاه لباس عاشق در معشوق پوشاند تا از مقام كبريا و استغنا » كه مقام اصلى اوست ، « نزول فرمايد و با عاشق لابهگرى كند كه " إنّي و حقّي لك محبّ فبحقّي عليك كن لي محبّا " » ؛ نظم : اى غمزده يار غمگذار من باش * در خلوت انس رازدار من باش سوگند به حقّ من كه من يار توام * تو نيز به حقّ من كه يار من باش « گاه دست طلب اين » يعنى معشوق ؛ زيرا كه معنى طلب به ارادت نزديك است و ارادت صفت معشوق است ، « به دامن او » يعنى عاشق ، « درآويزد كه : " ألا طال شوق الأبرار إلى لقائى » « 1 » زيرا كه شوق مستلزم طلب و ارادت است ؛ « و گاه شوق او » يعنى عاشق ، « از گريبان اين » يعنى معشوق ، « سر بر زند كه : " و انّي لاشدّ شوقا إلى لقائهم " ؛ گاه اين » يعنى معشوق « بينايى او » يعنى عاشق « شود كه نظم : رأيت ربّي به عين ربّى * فقلت : من أنت ؟ قال : انتا » مىگويد ، نظم : وى گفت كه اى عاشق شيدا تا تو * يكتا شدى از دويى يكىام با تو ديدم او را به چشم او پس گفتم * اى جان جهان تو كيستى ؟ گفتا تو
--> - ز يغما ملك آستين برفشاند * و ز آنجا به تعجيل مركب براند سواران پى درّ و مرجان شدند * ز سلطان به يغما پريشان شدند نماند از و شاقان گردن فراز * كسى در قفاى ملك جز اياز بگفتا كه اى سنبلت پيچپيچ * ز يغما چه آوردهاى ؟ گفت : هيچ من اندر قفاى تو مىتاختم * ز خدمت به نعمت نپرداختم » . سعدى ، بوستان ( 1 ) . اين حديث قدسى در احياء العلوم ، چاپ مصر ، ج 3 ، ص 8 است كه غزالى ادامهء آن را چنين نقل كرده است : « و انّى لأشدّ شوقا إلى لقائهم » .